به گزارش شهرآرانیوز؛ اگر آدرس دقیق را هم نداشتم، از روی عطر غذای نذری پیچیده در راهروها، میتوانستم خانه مدنظر را پیدا کنم؛ البته این غذای نذری با باقی غذاهای نذری توفیر دارد؛ چراکه مناسبت خاص مذهبی ندارد و بساط این پخت وپز از زمان جنگ تحمیلی سوم به پا شده است تا برای نیروهای مدافع امنیت، غذا بپزند؛ نیروهایی که بعد از حمله دشمن متخاصم به کشورمان، کارشان فشردهتر از قبل شد، به طوری که شاید فرصتی برای استراحت هم پیدا نمیکردند؛ به همین دلیل جمعی از بانوان جهادی در مشهد تصمیم گرفتند مانند مادرانی مهربان برای این فرزندان خود غذا بپزند و اگرچه حالا در آتش بس به سر میبریم، این بانوان مهرورزی مادرانه شان را متوقف نکردهاند.
بانوانی که در این گروه کار میکنند، بیشترشان مادرانی هستند با دو یا سه فرزند قدونیم قد. آنهایی که بچه هایشان سروسامان گرفتهاند، نیز نوه دارند و سرشان شلوغ است، با این حال بازهم بار مسئولیت همسر بودن، مادر بودن، مادربزرگ بودن و هم زمان یک بانوی جهادگر بودن را به جان میخرند تا پای میهن خود بایستند.
به سبب همین اعتقاد، بیش از چهل روز است که آنها از پا نیفتادهاند و هر روز علاوه بر رسیدگی به امور خانه، برای نیروهای امنیتی نیز غذا میپزند و شبها هم با خانواده خود به خیابانهای شهر میروند تا با حضور در سنگر خیابان، به گونهای دیگر حمایت خود را از سربازان وطن اعلام کنند.
به قدری اصل کار برایشان بااهمیت بوده است که هنوز به فرعیات آن مانند تعیین نام برای گروهشان نپرداختهاند. با همه این سختیها و بودجه کم، این بانوان جهادی که در محله قاسم آباد ساکن هستند، از همان ابتدا، هر روز یک وعده غذا چه سبک و چه سنگین یا حتی میان وعده تهیه کردهاند.
تابه حال غذاهایی مانند ساندویچ پوره سیب زمینی، سوسیس بندری، مرغ و سیب زمینی، سالاد الویه، عدس پلو، ماکارانی و حتی آش بین نیروها توزیع کردهاند. از تعداد ۱۸۰ غذا در روزهای اول، شروع کردند و گاهی این تعداد تا ۵۰۰ نفر هم رسیده است.
بی بی زهره حسنی و هم گروهی هایش سعی کردهاند جهادی فعالیت کنند تا گوشهای از کار را بگیرند؛ به همین دلیل جنگ که شروع شد، خیلی طول نکشید که ایده پخت غذا یا تهیه میان وعده برای نیروهای حافظ امنیت در شهرمان را اجرایی کردند. او میگوید: میدانستیم که این نیروها برای تأمین امنیت شهر، سخت مشغول کار هستند و شاید فرصت نکنند به خانه یا جایی بروند و غذا بخورند؛ برای اینکه به آنها روحیه بدهیم و بدانند که ما حواسمان به آنها هست، تصمیم گرفتیم برایشان غذا بپزیم.
«شروع فعالیتمان فقط منوط به دوران جنگ تحمیلی در کشورمان نمیشود، بلکه از زمان جنگ غزه و لبنان برای کمک به نیروهای مقاومت در آنجا کار را آغاز کردیم.» این سخنان را خانم حسنی میگوید و ادامه میدهد: آن زمان، غذا درست میکردیم و بعد در جشنواره، آنها را به فروش میرساندیم. درنهایت سود مازاد بر هزینهای را که برای تهیه غذا صرف میشد، برای کمک به مردم لبنان و غزه، هدیه میکردیم.

آنها نه فقط بُعد مادی کار بلکه جنبه معنوی آن را نیز درنظر میگیرند و غذاها را با دعاهایشان یا خواندن سورهای از قرآن، متبرک میکنند. خانم حسنی بیان میکند: میخواستیم کار خیلی کوچکی در حوزه جنگ انجام دهیم و جوانان مدافع امنیت، بدانند که مادران و خواهرانشان، پشت سر آنها ایستادهاند تا باصلابت از میهن دفاع کنند.
ازآنجاکه جنگ هم زمان با ماه رمضان شد، آنها ابتدا وعده افطاری را برای نیروها درنظر گرفتند. اما پاسخ او به این پرسش که بودجه این کار را چگونه تأمین میکنند، این است که: مردم در مجتمع و محله ما، خیلی باهم رفیق هستند و در شرایط مختلف یکدیگر را پشتیبانی میکنند؛ در این زمینه آنها به ما کمک میکنند؛ چه به صورت نقدی و چه با اهدای اقلام موردنیاز برای پخت غذا.
او ادامه میدهد: مبلغ کمکهای مردمی ۵ یا ۱۰ هزار تومان هم بوده تا مبالغ چندمیلیون تومانی و برخی نیز روغن، لوبیا، برنج و حتی ادویه برای ما میآورند. هم وطنی بود که طلای خود را برای این کار به ما داد. چند روز پیش، توپک خرمایی درست میکردیم که یکی از همسایهها یک قوطی ارده برایمان آورد و از ما خواست که آن را هم استفاده کنیم.
حسنی در مورد اینکه با وجود خستگی آیا هنوز هم این کار را ادامه میدهد، میگوید: روزهایی که هنوز آتش بس نشده بود، به این موضوع فکر میکردم که خانه ما هم جنگ زده است؛ آمادهام خودم و زندگیام را فدای کشورم کنم. در این مدت هم سعی کردم خیلی به خودم سخت نگیرم و کار جهادی را در اولویت قرار دهم.
او و تمام بانوان جهادی گروه معتقدند که اگر همسرشان همراهی نمیکرد، تحقق این کار ممکن نبود؛ خانم حسنی میگوید: آنها علاوه بر حمایت روانی، در خرید و کارهای دیگر به ما کمک میکنند؛ به طور نمونه یک بار میخواستیم به تعداد زیاد عدس پلو درست کنیم و برایمان سخت بود که در یک دیگ، این کار را انجام دهیم؛ به همین دلیل از چند نفر از مردان کمک گرفتیم تا غذا را بپزند.
این بانوان جهادی به چهار گروه تقسیم میشوند که هرکدام روزهای مشخصی از هفته را مشغول پخت وپز میشوند؛ البته ممکن است در روزهایی که تعداد غذا بیشتر است، چند گروه در خانههای مختلف، کار را شروع کنند. خانم حسنی باخنده میگوید: به قدری عاشقانه و دلسوزانه در این راه کار میکنیم که حتی وقتی نوبت گروه ما نیست، بازهم طاقتمان نمیآید و تا یک ساعت وقت خالی پیدا میکنیم، میرویم تا به بقیه کمک کنیم.
ملیحه فیضی، جزو سردستههای این گروه است. او با وجود اینکه میان سال به نظر میرسد، روحیه جوان و شادابی دارد و دیرتر از بقیه میآید؛ چراکه در خانه دیگری، مشغول پخت ۵۰ پرس لوبیاپلو بودهاند. او دیگ به آن سنگینی را یک نفره بلند کرده است و به داخل میآورد. حواسش به همه حتی بچههای کوچک که گاهی بین شلوغی کار نادیده گرفته میشوند، هست.
بی مقدمه وارد صحبت میشویم. میگوید: مجتمع ما ۵۲۸ واحد دارد و بین همسایهها از همه اقوام ایرانی، اعم از لر، ترک، ترکمن و... داریم. این طور بگویم که به نوعی ما مشهدیها در اینجا، در اقلیت هستیم، بنابراین اینجا یک ایران کوچک داریم. هر بلوک ۲۴ واحد دارد و جلسات هفتگی بین خودشان برگزار میکنند. او معتقد است اولین اقدام آنها در این مجتمع، اول همسایه داری و بعد غریب نوازی است. خانم فیضی ادامه میدهد: اگر خانمی باردار باشد و خانواده اش اینجا نباشند، همسایهها برایش غذا میپزند، او را در بیمارستان همراهی میکنند و حتی بعد از زایمان، نیز از او مراقبت میکنند.
مادر سالخوردهای در مجتمع داریم که تنهاست و به همین دلیل از او خواستیم که از خانه اش به عنوان محل برگزاری جلسات یا جایی برای پخت غذا، استفاده کنیم. او نیز موافقت کرد و حالا در مجتمع، معروف به «مادر انقلاب» است. در حین صحبت ما، چند نفر از خانمها مشغول میشوند تا غذاها را در ظروف یک بارمصرف بریزند.
مسئول دل نوشتههای گروه با خودکار روی ظروف، جملات انرژی بخشی مینویسد. خانم فیضی به آنها گوشزد میکند که در ظرفها را نبندند تا غذا خنک شود و ادامه میدهد: غذاها را که درست میکنیم، به خانمها میگوییم طوری ساندویچ یا ظرفها را پر کنند که انگار میخواهند برای بچه خودشان غذا بریزند.
دل نوشتههایی هم که روی ظرفها یا ساندویچها مینویسیم، برایشان جذاب است؛ شنیدهایم گاهی این یادداشتها را توی جیبشان میگذارند تا به خانه ببرند و به همسر و اعضای خانواده شان، نشان بدهند.
صمیمیت و همکاری بین گروهی این همسایه ها، نمود بیشتری از صرفا مناسبتهای تقویمی دارد؛ به قول خودشان، یک بار تصمیم میگیرند برای پیاده روی اربعین که میروند، برای بچههای عراقی هدیه ببرند؛ به همین دلیل از همه خانوادهها میخواهند هرکه هرقدر پارچه دورریز و سرقیچی دارد، بیاورد و همان تکه پارچهها با هنر دست خانمهای مجتمع، تبدیل به گل سر، کش مو، ساق دست، عروسکهای چادر گل گلی و... میشود.
«خرید نان» یکی از چالشهای این بانوان به خصوص در ایام ماه رمضان بوده است؛ چراکه تعداد نان برای هر فرد، محدود بوده است و آنها مجبور میشدند برای خرید نان به تعداد زیاد، ۱۰ نفر یا بیشتر در صف بایستند. اما اخیرا برخی روزها، کارت «نانو» دراختیار آنها قرار میگیرد تا بتوانند نان را یک جا بگیرند.
دل نوشتههای روی جعبه غذاها، نیز خودش دنیایی دارد؛ دو نفر از اعضای جوان گروه، مسئول این کار یا به اصطلاح اتاق فکر این نوشتهها هستند. هاشمی میگوید: این یادداشتها برای انرژی دادن به نیروهای حافظ امنیت است که اتفاقا بازخورد خوبی هم داشته است و آنها را روی دیواری در پایگاه خود، نصب کردهاند یا به ما گفتند احساس میکنیم غیر از مادر خودمان، مادر دومی هم داریم که حواسش هست ما بدون غذا نمانیم.
«سعی میکنیم بیشتر، جملات جالب و بامزه بنویسیم تا روحیه شان عوض شود.» این جمله را خانم هاشمی میگوید و اضافه میکند: جملاتی از این دست مانند «دمت گرم باغیرت!» «مرسی که هوای ما را داری!» «می دانی که خواهرت، بهت افتخار میکند!» و... مینویسیم. گاهی هم به طنز برای آنها یادداشت مینویسیم: «بوی جورابت، خیبرشکن است.» «ان شاءا... بعد از جنگ برایت خواستگاری برویم؛ اگر متأهلی، نوشته را به بغلی بده!» و....
بیشتر بانوان مشغول در این کار، خانه دار هستند؛ البته خانمهای شاغل نیز دربین آنها به چشم میخورند؛ مانند خانم هاشمی که روان شناس کودک و نوجوان است و نه تنها سنش بلکه حتی ظاهرش هم با جمع حاضر در این خانه، تفاوت دارد. او بیان میکند: من چادری نیستم، اما در این جمع حضور دارم؛ چون روی باز دارند و خیلی هم باهم صمیمی هستیم.
ما در این مجتمع غیر از جلسات قرآن، جلسههای دوستانه نیز برگزار میکنیم. او خوب به خاطر دارد روزهای اولی که ساکن این مجتمع شده بود، همسایهها برایش یادداشت میگذاشتند که در جلسات شرکت کند تا باهم آشنا شوند و او با خودش فکر میکرد که چقدر آنها حوصله دارند یا بیکار هستند.
اما بعد از اینکه یک بار با آنها آشنا شد، دیگر پاگیر شد و حالا در کارهای داوطلبانه و خیرخواهانه هم به آنها کمک میکند و میگوید: همین کاری که در روزهای جنگ انجام میدهیم، برایم خیلی لذت بخش است و اینجا خانه دومم شده است. روزهای اول آن قدر خسته میشدم که عین جنازه (باخنده میگوید) به خانه میرفتم؛ باید سر کار هم میرفتم و حتی به امور خانهام نمیرسیدم، اما بازهم خودم را مقید میکردم که حتی شده یک ساعت، در این کار مشارکت داشته باشم.
مرضیه فیروزی، مادر سه بچه و اهل مطالعه است و کتابهای حوزه دفاع مقدس را نیز زیاد خوانده است. او همیشه در دلش، روحیه بانوان در دوران هشت سال جنگ تحمیلی را تحسین میکرده و بعد در خیالاتش، خود را جای آنها میگذاشته است که اگر آن زمان بود، چه میکرد. خودش میگوید: این جنگ که به کشورمان تحمیل شد، با خودم گفتم درها به رویمان باز شده است تا ما هم کاری انجام دهیم. با خودمان گفتیم سرانجام این جنگ تمام میشود و آیندگان، امروزِ ما را قضاوت میکنند که آیا وقتی به کشورمان تجاوز شد، ما ساکت بودیم یا خیر؟
خاطرهای که از روزهای سخت شروع آشپزی در این جنگ به خاطر دارد، این است که: «آن روزها آن قدر مشغول بودیم که حتی فرصت نمیکردیم برای خودمان ناهار بیاوریم و با اینکه غذا میپختیم، همه مان گرسنه بودیم و به خانمها میگفتم حکایت ما، حکایت «تشنهای با مشک پرآب» است.
انگار از خودمان فراموش کرده بودیم. بعد از چند روز، چند نفر از بانوان پیشنهاد دادند که تعدادی از خانمها به خانه شان بروند، غذا بخورند و برگردند، با این حال هیچ کدام مان حاضر نبودیم حتی برای ساعتی کار را رها کنیم.» اقدامی که آنها انجام میدهند، دلی است و آ نها شاهد صحنههایی از کمک مردم به گروه هستند که هیچ وقت از خاطرشان پاک نمیشود.
به گفته خانم فیروزی، «یک بار خانمی تمام گوشتهای داخل فریزرش را برایمان آورد تا با آن برای نیروها، کتلت درست کنیم یا بار دیگری که مبلغ اندکی پول برایمان مانده بود و نیاز به سیب زمینی داشتیم، یک نفر از مردان مجتمع، از دیگران شنیده و برایمان تهیه کرده بود.»
محبوبه روضه خوان، یکی از مادران دیگر پای کار در این گروه است. او با اینکه ساکن مجتمع نیست و منزلش کمی دورتر از این محله است، زمانی که متوجه کارهای جهادی گروه میشود، درنگ نمیکند و با آنها ارتباط میگیرد تا او هم سهمی در حمایت از سربازان وطن داشته باشد. او میگوید: کار گروهی حس خیلی خوبی دارد، حتی اگر آن کار کوچک باشد. این روزها فکر میکنم اگر این دوران بگذرد و این کارها نباشد، احساس خلأ بزرگی میکنم.
او ادامه میدهد: خیلی از مادران را میبینم که با بچه کوچک به اینجا میآیند و همان طور که کمک میکنند، بچه شان را هم روی پایشان میخوابانند یا به او شیر میدهند؛ دیدن این صحنهها خیلی قشنگ است و آدم باید از نزدیک ببیند تا آن را درک کند.
خانم تقی زاده، مادر دیگری است که به همراه دختربچه چهارساله اش برای کمک آمده است و میگوید: اگر کمکهای مردمی بیشتر شود، میتوانیم تنوع غذاها را بیشتر کنیم و تعداد روزهای بیشتری برای نیروها غذای گرم درست کنیم؛ به دلیل اینکه توانش را داریم. اگر مردم تمایل داشته باشند، کمکهای نقدی و غیرنقدی آنها را هم میپذیریم.